تبليغاتX
ساده بگذر

تو عشق زیبای منی..هم من توام هم تو منی

گاهی باید بذاریم بغضمون خودش حرف بزنه و هر چی میخواد بگه!...

دیگه حرفی برای گفتن ندارم و هیچ حسی و هیچ تعریفی برای حالم!

فقط سردرد و بغض..سردرد و بغض..سردرد و بغض.....

+ تاريخ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:7 نويسنده |

خداوندا باورم نمیشه!

من برای یافتن حقیقت باید از همون اولش هم می اومدم سراغ خودت...نسخه اصلی نه حرفی که هزاران سال دست به دست شده و به هزار گونه تحریف و تعصب اضافه اش شده..

و من امروز واضح و مشخص توی سوره مائده خواندم که به من میگفتی: از خدا و پیامبر و مومنانی که در ضمن سجده زکات میدهند پیروی کنم! و من مومنی به جز علی (ع) نمیشناسم که اینگونه باشد!

خداوندا من پذیرفتم به همین سادگی و روشنی از زبان خودت شنیدم و پذیرفتم!

سپاس که مرا به راه راستت هدایت کردی!

و البته تشکر ویژه از ۲ جوان مسلمان دیگر آرکنار و نورآگا که به زیبایی و رسایی برایم ظهور را تداعی کردند و بی تعصب و با هزاران دلیل معقول مرا سوق دادن به پذیرفتن..و اونها تنها کسانی هستند که هیچ وقت باهاشون لج نکردم و حرفشونو پس نزدم چون اونقدر موجه و معقول و بی تعصب حرف میزدند..چیزی که من سالهاست دنبالشم!

+ تاريخ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 22:23 نويسنده |

دیشب تا صبح از خودم میپرسیدم چرا من نمیتونم باور کنم چیزی رو که بقیه باور میکنن!!

خسته ام!!

دیگه این ذهن کشش نداره!!..خدایا مگه خودت نگفتی هر وقت پا توی راه راست بذاریم..تو بقیه اشو نشونمون میدی!..خدایا من خسته ام!...بقیه راست میگن من لج کردم و نمیخوام حقیقت رو از زبون اونها بشنوم!..به قول دکتر ن شکهای من تبدیل به حقایقی توی مغزم شدند که نمیخوام از دستشون بدم!!

با بحثی که دیشب با دکتر ن کردم حس میکنم تمام انرژی ام رفته!...دکتر ن که یه زمانی همه متهمش میکردن به مرتد بودن..به ملحد بودن حالا به شدت سر موضوعاتی که قبلا برای خودش مسئله بودن..با من بحث میکرد و وقتی میدید من نمیپذیرم از دستم خسته شد!..باورم نمیشد اون دکتر باشه!

دکتر ن راست میگه من باید بپذیرم ..فقط باید کمی و برای لحظه ای بپذیرم حرف بقیه رو..بعد همه چیز درست میشه!..چرا انقدر پذیرش حرفهای اونها برام سخته!!..چرا؟

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 22:15 نويسنده |

هر وقت شجریان گوش میدم..یاد دوستم میافتم و ناخودآگاه اشک گوشه چشمام لونه میکنه! ۷ ساله که ندیدمش و دیگه هم نمیبینمش!

فلک کی بشنوه آه و فغونم!..به هر گردش زنه آتش به جونم..یک عمری بگذرونم با غم و درد! به کام دل نگرده آسمونم! ای دل..ای دوست!

بود درد مو و درمونم از دوست                    بود وصل مو و هجرونم از دوست

اگر قصابم از تن واکره پوست                      جدا هرگز نگردد جونم از دوست

+ تاريخ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 21:13 نويسنده |

سیزده بدر امروز من خیلی خوش گذشت!..مسیر دوری نرفتم! خودم تنهایی رفتم!..کنار باغچه ی خونمون همراه با یار همیشگی ام ...ام پی تری عزیزم و یک فنجان کاپوچینو!..خیلی خوش گذشت! هم گوش دادن موسیقی و هم نوشیدن کافی و هم خیره ماندن به حیاط خانه!

تنهایی همیشه هم بد نیست گاهی لازمه خیلی خیلی لازم!

+ تاريخ یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 21:32 نويسنده |

میخوای یه چیزی بگی..مصمم و جدی جلو میری اما وقتی میرسی نمیتونی جلوتر بری..دهانت قفل شده و سکوتی تلخ و بغضی سرشار از ناگفته ها داری...دلت به اندازه دنیا گرفته و هیچ همدردی نداری...بیخیال شدی..بیخیال همه اتفاقات خوبی که شاید واسه تو هم یه روزی بیفته..دیگه دلخوش هیچی نیستی..میخوای واقعیتهای حال رو ببینی و دل به نداشته ها خوش نکنی...به خودت میگی هر چی باید بشه میشه..پس اینهمه غصه خوردن واسه چی!!!

دلت از گذشته ات خونه و معنی اتفاقاتی که برات رخ داده رو نمیفهمی!!!.....اشکی آرام گوشه چشمهات میشینه و زمزمه میکنی آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟.....بدتر اینکه وقتی توی یه جمعی میشینی و از یه موضوعی دارن صحبت میکنن که آه از نهاد هر کسی بلند میشه...تو سرتو پایین میاندازی و صدهاهزار بار لعنت میفرستی به باعث و بانی کسی که باعث شد تو هم همچین خاطره ای داشته باشی...آخه چرا؟..چرا من؟...بعد از گذشت یکسال و چند ماه تازه دارم میفهمم که تو آتیش سوختم!!...دلم میخواد گذشتمو یه جوری پاک کنم..دوست ندارم این گذشته توی کارنامه من باشه..نمیخوام ..نمیخوام......

+ تاريخ جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 19:23 نويسنده |

بعضی لحظه ها هست که اصلا نمیشه چیزی گفت..انقدر تلخ و شکننده و زجرآلوده که بیخیال میشی از نصیحت و حرف و....

دیشب که مائده رو دیدم زد زیر گریه و من فقط بغلش کردم و به صدای هق هق آرومش گوش دادم...

بعد از ۹ سال باردار شدن بچه اش بعد از ۵ ماهگی .......

چی باید بهش میگفتم: میگفتم که بازم بچه دار میشی..میگفتم که نگران نباش اون بچه رو ندیده بودی..حسش نکرده بودی...میگفتم که گریه نکن..آروم باش...تو هنوزم میتونی باردار بشی...

توی صورت خودش و شوهرش یه شکست بزرگ بود یه غم بزرگ که لهشون کرده بود چه چیزی میشد بهشون گفت...ترجیح دادم سکوت کنم و به چشماش خیره بشم...........!

تنها جمله ای که میشه گفت اینه که خداوند خیر بنده هاشو میخواد..همین!

+ تاريخ شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 16:5 نويسنده |

بیخیال شو! سرتو بگیر بالاو بروی خودتم نیار چقدر دلم گرفته!!!..تو که نمیتونی هیچ کمکی بهم بکنی پس لااقل ادای آدمهای نگران رو واسم درنیار!!...بذار به حال خودم باشم این تنها کمکی که میتونی بهم بکنی اما تو ازم دریغ میکنی!!!....اصرار میکنی تا از رازهای دلم باخبر بشی...که چی؟..که فقط سردر بیاری و بعدشم...نچ نچ بکنی و آه بکشی و همین! من بمونم و دنیایی از ناامیدی و غم و دل آشوبه که حالا راز دلم هم فاش شده!!!..بیخیال شو  ...تو اگرم بخوای نمیتونی هیچ کمکی بهم بکنی ...

حالم بد میشه از نصیحت کاش فقط اندازه اپسیلونی درک میشدم!

+ تاريخ چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 15:2 نويسنده |

نمیدونم این ضعف از کجا ناشی میشه!!! ....میدونی با همه وجودت که داری اشتباه میکنی اما بازم مثل آماتورا پاتو میذاری روی گاز و تخت گاز میری جهنم!!!...چقدر حالم از این ضعفهای شخصیم به هم میخوره!

بازم آهنگ معین میذارم و میرم به گذشته ها به لحظه هایی که به تباهی شبیه ترن...بغض امانم را میبره...اشک گوشه چشمام لونه میکنه و دلتنگی را بالا میارم!...لیوان چایی رو توی دستم میگیرم و آرام توی تاریکی شب دستمو روی کیبورد میبرم و تایپ میکنم...تایپ میکنم تا روزهای بعد یادم بیاد که ضعیفم و نمیتونم کسی را که همه زندگیمو نابود کرده فراموش کنم...من ضعیفم و هنوزم در انتظاری کشنده با اشکهای بی امانم می سوزم!

به قول معین:

این چه عشقی است..چه عشقی است که در دل دارم

میگریزی ز من و  در طلبت باز هم...کوشش باطل دارم

+ تاريخ شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 0:6 نويسنده |

محرم پارسال بود!!... شکست و تنهایی و زجر روحی و ترس...ترس بزرگ و ویران کننده من!!!...شبها موقع خواب با صدای هیئت عزاداری امام حسین آرام آرام اشک میرختم تا خواب بار دیگر به چشمان من بازگردد!! آه.....!

تا آنروزیکه معجزه را با همه وجودم دیدم!!..روز برملا شدن رمز و رازم بود از ته قلبم صداش کردم و ازش خواستم کمکم کنه...صبح زود بود و خودمو آماده کرده بودم که لو برم!!..سیاهی پارچه های هیئت بود و زمزمه ناگهانی من با همه ناامیدیم و ترس بزرگم ...زمزمه کردم یا حسین خودت مددی کن!...و کمتر از 5 دقیقه بود که معجزه رو دیدم و مثل اینکه هیچ اتفاقی نیفته باشه...زندگیم به روال عادی اش برگشت و من از این معجزه آنقدر بیتاب بودم و شوکه که فقط اشک میریختم و اشک می ریختم و اشک!!..

یا امام حسین!

+ تاريخ دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 20:44 نويسنده |